پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

پرهام و رهام

پرهام درایرانلند

عزییز مامان دیروز به همراه بابایی و عمه لی لی و صبا جونم رفتیم پارک سرپوشیده ی ایرانلند اونجا پسر خوشگله ی ما حسابی خوشگذروند منو بابایی دوست داریم زود زود ببریمت پارک تا حسابی کیف کنی   این ماشینه تا تونست عزیز کوچولوم هم زد خوشکل مامان اینجا کم کم داشت خوابت میبرد با وجود اینکه آقا ریزه ی ما حسابی خواب آلو شده بود، از پارک که اومدیم بیرون پاهات تکون میدادی و میگفتی اِ  اِ  یعنی برگردیم کلوچه ی مامانی بیشتر از تو به من و بابایی خوش گذشت از بس که ذوقت کردیم ...
12 بهمن 1392

پرهام مثل قند میمونه

قند و نبات مامان و بابایی تو روز به روز داری خوشمزه تر خواستنی تر بامزه تر بلا تر میشی الهی دورت بگردم خوشکلم امروزهم مثل همیشه برای باباجون دلبری کردی زمانی که بابا جون میخواستن نهار میل کنن جنابعالی توی بغلشون نشسته بودی و از دست باباجون غذا میخوردی میدونی چی جالبه؟ هر کاریت میکردیم از بغلشون پایین نمیومدی و دیروز یک لحظه فقط یک لحظه ازت غافل شدم و تمام دستمالهای جادستمالی خالی کردی قربون شیطنتات بشم من آقا پرهام و یاد گرفتی کلاغ پر کنی, الهی مامان قربوووون اووون انگشتای کپل مپلت بره و صورتمون میاریم جلو تو هم بوس صدا دار میکنی من کلی ذوق میک...
11 بهمن 1392

مخملک

  عزیز دلم کوچولو موچول مامان،از روزی که شروع کردم خاطراتت را ثبت کنم تصمیم گرفتم چیزهایی برات بنویسم که زمانی که در آینده میخونی خنده روی لبای نازت بشینه و از غم و ناراحتی و درد و مریضی واست ننویسم حالا امروز از مریضی مینویسم که خدارو شکر عزیز دلم بهبود پیدا کرده و جای هیچ نگرانی نیست فقط جهت اطلاع عزیز دلم هست که بدونه در کودکی به این بیماری مبتلا شده و بدنش در مقابل مخملک مقاوم شده است عزیز خوشکلم چند روز پیش روی شکمت دونه های ریزی نمایان شد و ساعت به ساعت بیشتر میشد و کم کم روی کمرت و بعد هم روی دستات و پاهات حسابی نگران شده بودم و دل تو دلم نبود زنگ زدم به مامان جون و بهم گفت هیچ نگران نباش ،اسم این بیما...
7 بهمن 1392

تولد مامانی

  تولدم مباااااااااارک عزیز دلم امسال هم مثل هر سال بابا محسن واسه ی تولدم سوپرایزم کرد حتما زمانی که بزرگ شدی و داری این پست میخونی خودت متوجه شدی که بابایی همش تو کار سوپرایز کردنه   امسال هم واسه ی اینکه من از نقشه هاش با خبر نشم تولدم یک روز زودتر واسم گرفت و حسابی حسابی سوپرایزم کرد خوشبحال من که تو و بابامحسن دارم کوچولو موچول مامان خیلی زحمت کشیدی و هم چنین پاره ی تنم بابا محسن گلت عزیز دلم بابا جون و آقاجون و مامان جوونها و عمو محمد هم در جشن کوچولوی ما شرکت داشتن و حسابی شرمندم کردن ...
3 بهمن 1392

دندون 6

قند عسلم ، عزیز دلم روییدن ششمین دندونت مبارک فرشته ی کوچولوم این دندون خوشگل هم در سمت راست دو دندون بالا روییده است                             عزیز دلم این دندون جدید با تب و بیقراری اومد. چند شب پیش از خواب پریدی و دیدم که بدنت داغه خداروشکر با پاشوره و قطره ی استامینفون رفع شد. الهی مامان ریحانه بمیره وقتی دست میزدی به شکمت میگفتی (داغ داغ داغ ) چقدر خوشحالم که خداوند پسر صبور وآرومی مثل تورو قسمتم کرد! آرامش تو، به منم ارامش میده پسرم..ممنونم ازینکه پسر صبوری هستی! ...
1 بهمن 1392

یه روز فوق العاده عالی

خونه ی آقا جون صمد آقا جیگر مامان حسابی بهمون خوش گذشت به روایت تصویر اول آقاجون موهاتو شونه کرد و بعد نوبت گلم شد که موهای بابای مهربونم شونه کنه بعدش هم پایه ی مامان جون شدی واسه ی لواشک خوردن موقع خواب هم ,مامان گلم لحاف کوچولوییهای منو واست آورد الهی مامان دورت بگرده من این عاشق این لحاف هستم وهمینطور عاشق مامان و بابا جونم که اونا بهترین مامان بابای دنیا هستن و از خدا میخوام که منم بتونم مامان خوبی واست باشم و هیچی برات کم نذارم     ...
27 دی 1392

پرهام با طعم شاهتوت

خوشمزه مامان از زن عمو نازنین یاد گرفتی که بوس بفرستی     واینکه کلی کارهای جدید مثل وقتی میگیم هیس انگشتتو میذاری روی لبای نازت بابایی سوت میزنه و کوچولوی منم دوتا انگشتشو میکنه تو دهنش فوت میکنه ما میگیم یک دو و بعد فرشته کوچولوم میگه ته ( سه ) میگیم ماهی بشو اون لب خوشکل پایینیتو میاری بیرون بهت میگیم کو چشمات,دوانگشت کوچولوت میذاری رو چشمات جوراباتو بر میداری میذاری روی پاهای تپلت وهرچی گرد کروی میبینی میگی په ( توپ ) و اینکه یاد گرفتی و به  صبا میگی ابا الهی که مامانی قربون اون زبون کوچولوت بشه     ...
23 دی 1392

صبحانه

قلب و روح و جسم مامان ریحانه از وقتی که یک ساله شدی دیگه صبحانه مفصل نوش جونت میکنی مثل پنیر گردو،کره مربا،خامه عسل و... اینجوری   اول یه تیکه نون کوچولو   بعدش پنیر   بعدش هم پودر گردو   میره توی دهان کوچولو   یه کم چایی شیرین   نووووووش جوووونت نفسم   ...
21 دی 1392

یه روز برفی

آخ جووووووووووووون برف عزیز مامان دیدن اولین برف زندگیت مبااااااارک اینم یه نی نی آدم برفی الهی من دورت بگردم که تند تند میگفتی خخخخخخخ ( یخ )     ...
17 دی 1392